تبليغاتX
عشق حقیقی ما دو تا عاشق

عشق حقیقی ما دو تا عاشق

شعر،موسیقی، دوست داشتن، عشق و عاشقی...

کسی که مدتها بود داشت اون دور دورا خاک میخورد

سلام به همه

من بعد از مدتها البته با اجازه شهرزاد جان اومدم که وبلاگی رو آپ کنم که رسم متعلق هست لبه ایشون ولی چند سالها قبل از من درخواست به همکاری شده بود من هم که مدتی دمبال کار میگشتم اومدم که در جوار ایشون به همکاری سالم و مفید و پر از تجربه بپر دازم از عزیزانی که چشم دیدن این همکاری سالم و بی قل و قش رو ندارن خواهشمند است به چشم پزشک مراجعه نمایند

با اجازه صاحب خونه

www.arjoon.blogfa.com

از کجا شروع کنم شما دوستان بگین

ببینم پیشنهاد دارین واستون چی بگم راستش کلی حرف تمرین کرده بودم که موقع مصاحبه در محضر جناب خانم شهرزاد قصه هام بگم اما متاسفانه همش از خاطر مبارکم پرید مثل پرنده از قفس

میدونم دارم چرتو پرت میگم اما خودتون رو بزارین جای من فکر میکنین در این شرایت می تونستین درست حرف بزنین

نه بهم بر نمی خوره البته تمامیه هنر مندان از جمله شاعران معاصر که من یکی از درپیت ترینشون هستم دارای صبر و استقامت فراوانی هستن

و از نظرات سازنده تمامی عناصر این هستی استفاده کرده و به الهام گرفتن خودشون می افزایند

اووووووووه ه ه ه ه ه

چه با کلاس و یا چه بی ذوق حرف زدم

بگزریم می خوام یه عکس توپ از دو کبوتر براتون بزارم البته اگه کبوترانمون آدمی زاد شدن زیاد دلخور نشین آخه این کارا واسه من عادیه

www.zabanedel.blogfa.com 

باشه تا بیشتر باهم آشنا بشیم از دوستان محترم که منت به سر بنده حقیر کوچکترین عضو این وبلاگ گذاشتن و وارد اون شدن تقاضا دارم حتما سعی کنین هر چند کوتاه ، اما بازم از نزاشتنش که بهتره منظورم نظره ، پس نوشتن با ما و نظر دادن با شما شعار ما ....

دوست داشتن برای دوستی ها  

خوب به نظرتون کارم چه طور بود شما بودین ماهی چقدر در نظر میگرفتین واسه این همه خلاقیت

www.zabanedel2.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:39  توسط مسعود  | 


من از خاکم، من از آتش

تو از نوري ،تو خورشيدي

من آن مجنون ديوانه

تو آن عاقل، تو فرزانه

من آن مرغم به کنج دل، اسير تو

تو آن حري تو خود معناي آزادي

من آن عاشق، من آن شيدا

توخود عشقي ،تو خود معشوق

من آن رسواي رسوايم

تو آن شهره به عشق ورزي

من آن ليلي و من شيرين

تو خود مجنون ، تو فرهادي

دوســـــتت دارم???

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:6  توسط شهرزاد عزیز  | 

هرگز

سپیده که سر بزنه
در این بیشه زار خزان زده شاید گلی روییده شود  که بتوان گفت زنده است
پس هرگز مگو هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:47  توسط شهرزاد عزیز  | 

×××

با تو هستم…
هر که هستم، هر چه هستم، هر چه باشم، با تو هستم…
شاد شادم، دل شکستم، دل گرفتم، با تو هستم…
در جوانی، وقت پیری، وقت مرگ، با تو هستم…
در کلامی مختصر،
هر کجا هستم باشم، با تو هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:52  توسط شهرزاد عزیز  | 

 

خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره

دل نا امید من تو رو آرزو داره

 ای همیشگی ترین آه ای دورترین

سوختن کار من است نگرانم منشین

راست می گفتی تو دیگر اکنون دیر است

دوستی یا دوری آخرین تقدیر است

راست می گفتی تو باید از عشق برید

از چنین پایانی به سر آغاز رسید

شکستی و شکستم گسستی و گسستم

چه بودی و چه بودم چه هستی و چه هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:5  توسط شهرزاد عزیز  | 

نمی بخشمت

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:28  توسط شهرزاد عزیز  | 

وقتی

وقتی می خواستم زندگی کنم راهم رو بستند

وقتی می خواستم عاشق بشوم گفتند گناه است

وقتی به دوستی سخن گفتم گفتند دروغ است

وقتی سکوت کردم همه گفتند

 عاشق است                                

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:54  توسط شهرزاد عزیز  | 

گمشده ام ، در يک قفس سرخ ،در يک باغ پر از گلهاي سرخ محبت و عشق...
گمشده ام ، در يک آغوش گرم ، در دشت پر از آرزو و اميد ...
گمشده ام ، در کنار دريا ، لحظه غروب خورشيد ، درون دستهاي گرم يک معشوق....
من يک گمشده پر آوازه ام ، يک گمشده در دنياي قلبها!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:18  توسط شهرزاد عزیز  | 

باران

وای باران، باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

ای عزیزمن بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم .

هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم آمیخته و به تو از تو می نویسم:

 

با تو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم

با تو آهوان این صحرا کودکان همبازی منند

با تو کوهها هامیان وفادار خاندان منند

( با تو من با بهار می رویم)

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم ، با تو من در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ودر قلقل چشمه ها می خندم و در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو من عشق را شوق را زندگی را

و مهربانی پاک خداوندی را می نوشتم

با تومن در غربت این صحرا در سکوت این آسمان

و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش و جمعیتم

با تو درختان برادران منند و پرندگان خواهران منند

و گلها کودکان من

(پس وجودت همیشه زلال و پاک و همیشه در جریان است)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:56  توسط شهرزاد عزیز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:50  توسط شهرزاد عزیز  |